تبليغاتX
دازین

 
ميدان فوكو
خيابان هابرماس
289974.jpg
على محمد متوليان

كدام الگوى نقد از جهت فلسفى قابل دفاع تر و به لحاظ علمى مؤثرتر است؟ الگوى فوكويى يا هابرماسى؟ اين پرسش به خصوص در ارتباط با قدرت در چشم انداز فلسفى معاصر از اهميت ويژه اى برخوردار است. آيا آن طور كه فوكو مى گويد، اين گفتمان فلسفى است كه نقد و قدرت را به هم پيوند مى دهد؟ اين در شرايطى است كه قدرت، خود عملى گفتمانى است و نقد تنها يكى از كاركردهاى گفتمانى وابسته به قدرت است. از سوى ديگر، اگر چنين باشد، براى هابرماس، به نظر مى رسد كه قدرت بنياد عقلانى و تأثير عملى نقد را تضعيف مى كند. آيا آن طور كه هابرماس مى گويد گفتمان فلسفى به گونه اى آرمانى نقد و قدرت را از هم جدا مى كند و نقش نقد آن است كه قدرت را به حال تعليق درآورد و سپس هنجارهاى جهانى را كه به گونه اى عمل گرايانه پيش فرض نظريه اخلاقى، سياسى و اجتماعى بوده اند، توجيه كند؟ اگر چنين باشد، گفتمان و قدرت، قلمروهايى خودسامان خواهند بود كه فوكو هيچگاه اين را نمى پذيرد. چرا كه به اعتقاد او گفتمان عارى از قدرت كه بتوان بر مبناى آن دست به عمل نقد زد وجود ندارد.

مناظره اى براى روشن شدن حقيقت
تمامى اين مسائل موجب مى شود تا مناظره ميان فوكو و هابرماس به عنوان يك امر جدى و بسيار مهم در فلسفه معاصر بيش از پيش احساس شود؛ مناظره اى كه اگرچه قرار بود تا صورت گيرد اما به دليل مرگ فوكو هيچگاه برگزار نشد. با اين حال، در طول حيات فوكو نيز پيشنهادهاى متعددى براى برگزارى يك مناظره مطرح شد كه هيچگاه نتوانست رنگ واقعيت به خود بگيرد؛ چرا كه در واقع اين دو هيچگاه نمى توانستند در مورد موضوع مناظره با يكديگر به توافق برسند. در واقع، برداشت هاى متفاوت آنان از مناظره پيشنهادى نشانگر عدم توافق بنيادى آنان است. فوكو مدعى بود كه نمى فهمد واژه «مدرنيته» معرف چه مسائلى بوده است؛ چرا كه در اين ارتباط او يا پسامدرنيست تلقى مى شد يا ضدمدرنيست كه خود، هيچ يك را نمى پذيرفت. او خود را مدرنيست مى دانست، اما مدرنيست به معناى يك نگرش و نه يك دوره تاريخى، در حكم «نقد هميشگى دوره تاريخى ما» به دنبال روشنگرى. در سوى ديگر ميدان، هابرماس برداشت متفاوتى داشت. هابرماس فرض را بر اين گذاشته بود كه فوكو خواهد گفت مدرنيته بايد رها شود و هيچگاه به فكر كامل كردن آن نخواهد بود؛ هر چند وقتى تفسير فوكو از كانت را خواند شگفت زده شد؛ چرا كه ديد فوكو به نوعى خود را همسو با سنت فلسفى مدرنيته مى داند. در واقع، فوكو با روشن كردن موضع خود در برابر كانت و مدرنيته را مشخص كرد.
يك مناظره خيالى
اگرچه به نوعى مى توان گفت به عقيده هابرماس، با توجه به پذيرش آراى كانت از سوى فوكو ديگر موضوعى براى مناظره باقى نمى ماند، اما همواره چنين مناظره اى مورد توجه فلاسفه معاصر براى پاسخ مناسب به پرسش هاى آنان مطرح بود؛ تا جايى كه مايكل كلى به جمع آورى و تأليف كتابى با عنوان «نقد و قدرت» دست زد. كتاب «نقد و قدرت» - كه توسط دكتر فرزان سجودى به تازگى ترجمه شده است - در واقع بازآفرينى مناظره فوكو و هابرماس در عالم خيال است كه به بهترين شكل ممكن با جمع آورى مقالات آنان توسط كِلى جمع آورى شده است. در اين اثر، كِلى از يك سو مفاهيم نوشته شده توسط فوكو و از سوى ديگر انتقادهاى مطرح شده از سوى هابرماس نسبت به فوكو را جمع آورى كرده است تا به نوعى بتواند آن مناظره خيالى را شكل دهد و در نهايت بتواند نتيجه اى مطلوب از بحث اساسى ميان اين دو انديشمند را به دست آورد. چندى پيش در دفتر مركزى شهر كتاب نشستى به منظور نقد و بررسى اين كتاب با حضور مترجم آن و دكتر حسينعلى نوذرى برگزار شد كه آنچه در ادامه خواهد آمد گزارشى از اين نشست است.
نقد و مدرنيته از نگاه فوكو و هابرماس
در نگاه كِلى ، طرح مدرنيته از نگاه هابرماس ناتمام و قابل پيگيرى است كه براين اساس هابرماس نقد را داراى جايگاه سازنده اى مى داند. اين نوع نگاه با ديدگاه فوكو كه گفتمان نقد را در مجموعه عملكرد گفتمانى قدرت قرار مى دهد، در تناقض است؛ چرا كه در رويكرد فوكويى، گريزى از قدرت نيست و هر نوع عملى در حوزه دانش به كاركردهاى قدرت ارتباط پيدا مى كند. دكتر فرزان سجودى (مترجم كتاب) در توضيح تفاوت ها و تعارض هاى ميان اين دو تفكر مى گويد: «از ديد هابرماس به عنوان ادامه دهنده طرح مدرنيته، قدرت بايد به عنوان يك ابزار انتقادى تعديل شود و بر اين اساس نياز مبرمى وجود دارد تا كاركردهاى مشروع و نامشروع قدرت مدون و براساس آن تعديل شود. پس در يك كلام مى توان گفت در نگاه هابرماس، نقش نقد به تعديل درآوردن قدرت است كه اين نوع نگاه، اختلاف هاى بسيارى با نگاه فوكويى دارد».
سجودى در ادامه تفاوت هاى ميان اين دو الگو مى گويد: «در سمت ديگر مسأله، هابرماس به دنبال هنجارهاى جهانى است؛ در حالى كه فوكو نقد را به نقد محلى كشانده و آن را متكثر و فاقد جهان شمولى مى داند. در واقع، از ديد فوكو، هر نوع عمل انتقادى نسبت به قدرت، پيشاپيش مفهوم قدرت را در خود دارد». در اين ميان، مترجم كتاب «نقد و قدرت» به نكته جالبى نسبت به نگاه هابرماس به انديشه هاى فوكو اشاره مى كند: «جالب است بدانيد كِلى در جايى از كتاب خود، به صراحت مى گويد كه خوانش و قرائت هابرماسى از فوكو، قرائت دقيقى نبوده است. هابرماس، فوكو را منتقد كل مدرنيته مى داند، حال آن كه فوكو تنها منتقد يكى از حوزه هاى مدرنيته يا همان اومانيسم است».
هابرماس، فوكو و اختلاف هاى بنيادى
اما دكتر حسينعلى نوذرى به عنوان منتقد كتاب مذكور، نگاه ديگرى به ماجرا دارد. وى در ابتدا به تبيين نگاه هابرماس نسبت به فوكو پرداخته، مى گويد: «در واقع، هابرماس در نقدى كه به اصحاب طرح مدرنيته دارد، متوجه فوكو نيز مى شود و او را پست مدرنيسم جوان منتقد مدرنيسم مى داند». وى ادامه مى دهد: «هابرماس دو فلسفه را به فوكو اختصاص مى دهد و نگرش خود را از فوكوى مقدم به فوكوى متأخر منتقل كرده و در نهايت او را مى ستايد».
او در توضيح مبانى فكرى هابرماس و فوكو مى گويد: «هابرماس خود به نوعى قائل به فلسفه جوهرى تاريخ است كه از ماركس، هگل و كانت به ميراث گرفته شده است؛ حال آن كه نگاه فوكو در اين باب به نوعى نزديك شدن به فلسفه تحليلى تاريخ است». نوذرى ادامه مى دهد: «نكته اى كه فوكو بر آن تأكيد مى كند اين است كه وقايع پيش از آن كه در گذشته رخ بدهند، در حال رخ مى دهند و نگاه به آينده دارند؛ چرا كه مطابق با نوع نگاه افراد با سوژه ها، معانى خاص خود را نسبت به آن واقعه بازگو مى كنند؛ اين در حالى است كه رويكرد هابرماس در برخورد با مسائل حال گرايى است. او اگرچه در مسأله هرمنوتيك معتقد است وقايع را مى توان در زمان حال شكل داد ولى اين بدان معنى نيست كه حال بر گذشته غلبه پيدا كند». مفسر آثار هابرماس در ايران، به تبيين ويژگى هاى اساسى تفكر فوكو پرداخته، مى گويد: «سوژه، كانون تفكر فوكو است كه در ۳ جا مطرح مى شود: انسان، نهادهاى اجتماعى يا سياسى و نهاد حكومت. وى قدرت را در عرصه هاى اجتماعى بسته مانند فرد بيمار يا زندانى، بيمارستان و... بررسى مى كند».
نوذرى در ادامه مى گويد: «بر مبناى اين ۳ جلوه سوژه، فوكو قدرت را امرى سيال، شعبه شعبه شده و خُرد مى نگرد اما وقتى كه مفهوم قدرت را در الگوى فوكوى مقدم مورد بررسى قرار مى دهيم، با قدرى دشوارى مواجه مى شويم؛ چرا كه او به حاضر بودن قدرت و همه جايى بودن آن اعتقاد دارد». نوذرى بر اين اعتقاد است كه اگرچه هابرماس به كارگزار (agenci) و ساختار به صورت تعاملى توجه دارد، اما فوكو تنها فرد كارگزار را مورد تأكيد قرار مى دهد. با اين حال، در بحث قدرت وى معتقد است: «فوكو در عين اين كه به قدرت خُرد قائل است اما معتقد است كه در هيچ عرصه اى نمى توان حاضر بود كه در آن قدرت وجود نداشته باشد. از سوى ديگر، قدرت ماهيتى انباشتى دارد و به همين دليل نيز به عنوان ابزارى براى حكومت مطرح است؛ چرا كه همواره و هر روز بيشتر مى شود». وى در عين حال به بررسى تفكر هابرماس و انتقادهاى وى نسبت به فوكو پرداخته و مى گويد: «هابرماس همچنان براى قدرت يك ماهيت ديالكتيكى قائل است. براين اساس، نقدى كه قرار است از منظر هابرماس به نگاه فوكو شود، يك نگرش هنجارى است. او مفهوم قدرت را آنچنان كه از نظر فوكو نسبى است و در حالت تعليق قرار داشته و خواستگاه مشخصى ندارد، مورد توجه قرار نمى دهد». به اعتقاد دكتر حسينعلى نوذرى، اومانيسم در نگاه فوكو، آنچنان كه هابرماس مى انديشد امرى عاريتى است: «فوكو منتقد بخش اومانيسم مدرنيته است؛ حال آن كه به عقيده هابرماس، اين امرى عاريتى است كه مردان رنسانس به دليل آن كه دنبال يك هويت يابى مى گشتند، از عصر يونان گرفته و به رنسانس آوردند». نوذرى در پايان اين چنين نتيجه مى گيرد كه در نگاه هابرماس اگر بخواهيم به نقد فوكو بپردازيم، بايد اين نكته را توجه كنيم كه قدرت، ماهيت سيال و هنجارى نداشته و مى بايست همچون ديگر امور به صورت كامل مورد نقد قرار گيرد و از اين منظر نمى توان تمايز خاصى ميان قدرت و ديگر مسائل قائل شد.
پايان يك مناظره خيالى و پرسش هاى پيش رو
بايد گفت اگرچه مناظره ميان فوكو و هابرماس هيچگاه رنگ واقعيت به خود نگرفت، اما گويا توافقى ضمنى در آثار اين دو انديشمند بزرگ ايجاد شد. فوكو و هابرماس مانند بسيارى از ديگر فلاسفه دوران ما، الگوى كانتى نقد مبتنى بر سوژه استعلايى خودبنيان (نظرى و عملى) را كه توسط پديدار شناسانى مانند هوسرل تداوم يافت و ماركسيست ها در قالب فلسفه تاريخ (مانند ژان پل سارتر) عهده دار آن شدند، رد كردند. رد اين الگو وجه تمايز فلاسفه اواخر قرن بيستم است؛ اما در عين حال، در شكل دادن به نوعى بن بست بالقوه كه گفتمان هاى فلسفى مدرن را تهديد مى كند، عاملى تعيين كننده است؛ بن بست در آن است كه مدرنيست هاى امروز هنوز در مورد يك الگوى نقد كه جايگزين الگويى شود كه رها كرده اند، به توافق نرسيده اند و تا زمانى كه به چنين توافقى نيز برسند، شايد نتوانند خودانديشى انتقادى را كه فوكو و هابرماس آن را كانون هويت فلسفى مدرنيته مى دانند، ادامه بدهند.
آيا مى توان گفت كه فوكو و هابرماس به نتيجه واحدى در انديشه هاى خود رسيده اند يا آن كه همواره بايد به مقايسه آراى اين دو انديشمند معاصر بپردازيم؟ در اين صورت كدام الگو برتر است؟!
 
منبع : سایت فرهنگ و اندیشه
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 19:37  توسط امید  | 

*ژان بودریار/ Jean Baudrillardتئوریسین و متفکر فرانسوی و از غولهای پست مدرنیسم در ۷۸ سالگی درگذشت.

بودریار

*تکامل سه مرحله ای سیمولاکروم /Simulacrum(جعل یا وانموده یا تمثال) نخستین بار توسط او  مطرح شد .به عقیده بودریار در عصر پست مدرنیسم  سیمولاکروم فراواقعی شده است  ذهنیت انسان جذب شبکه دیجیتالی می گرددو اراده حاکم مدل باینری یا دیجیتالی می باشد.و حیات فرهنگی  درست نظیر  زبان که تحت کنترل گرامر است،بر پایه کدهای متنوعی استوار است.مثلن مدل های لباس و زیبایی،ویدئوهای الفیه و شلفیه،روزنامه،تلویزیون و ... .رسانه پیام است و این به معنای مرگ پیام و رسانه است.

*از نظر بودریار هر چیزی به سایبرنتیک مبدل می شود.به کدینگ دوتایی(صفر-یک)این کدینگ نه بیانگر تفاوت،بلکه بیانگرنظام حداقل تفاوت است.(آری/نه-زن/مرد-سوسیالیسم/کاپیتالیسم)

*در مقاله ای به نام "جنگ خلیج(فارس)اتفاق نیفتاده است"وی مدعی است همه چیز تصنعی  بوده و جنگی روی نداده است و فقط یک بازی ویدئویی بر پرده تلویزیون نمایان است.

*در کتاب آمریکا  واقعیات را  در آیینه عقب ماشین می بیند.واقعیاتی که در یک نقطه محو میشوند.وی آمریکا را به عنوان مرکز جهان نام می برد.پدیده ای پرآشوب،بدوی،مهیج،فراواقعی و زنده.

*از نظر بودریار فریفتگی و اغوا جریانی زنانه و مونث است.تعویق های ناتمام برای انجام عملیات جنسی  و مصنوعی بودن فریفتگی زنانه. به این ترتیب مرگ سکس اعلام می شود.

*در گفتگویی با سیلور لوترنژه،بودریار می گوید:"واقعیت به معنی وضع عینی چیزها نیست.واقعیت نقطه ای است که نظریه در آنجا هیچ کاری از پیش نمی برد"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 19:17  توسط امید  | 

شعر خانه همه ما است

خارج از خانه بودن يادآور غم انگيز تصاوير آن خانه است و سعي در دوباره سازي آنها تلاشي براي ساختن آن خانه از نو است. اين عمل با خاطره ارتباطي تنگاتنگ دارد، يعني دقيقاً همان عنصري که شعر را مي سازد. همين جا به داستان کوتاهي از کافکا اشاره مي کنم که شرح موجودي خيالي به نام اودرادک است. «برخي مي گويند اودرادک ريشه اسلاو دارد و مي کوشند از اين طريق شکل گيري آن را توضيح دهند. ديگران عقيده دارند که اين واژه از زبان آلماني مشتق شده و از زبان هاي اسلاو فقط تاثير پذيرفته است. اما به سبب عدم قطعيت هر دو نظريه، بحق مي توان نتيجه گرفت که هيچ يک از آنها صحت ندارد؛ خاصه آنکه هيچ يک معناي معقولي براي اين واژه ارائه نمي کنند.»

اين موجود به خارپشتي مکانيکي مي ماند و انسان را با اين وسوسه دست به گريبان مي کند که؛ «نکند اين موجود زماني داراي شکل معقولي بوده و اکنون فقط بقايايي از آن مانده؛ اما چنين چيزي محتمل نيست. دست کم هيچ اثري از آن مشهود نيست؛ زيرا هيچ جاي او ناتمام و ناقص به نظر نمي آيد که چنين نتيجه گيري اي کنيم. همه چيز به اندازه کافي بي معنا است غبه واقع کل اين شيء بي مصرف است، به ترجمه علي اصغر حدادف؛ اما در قالب خود بسيار کامل است. به هرحال، آزمايش دقيق ناممکن است زيرا اودرادک به حدي سريع است که هرگز نمي توان به او دست يافت... در زندگي فقط آنهايي مي ميرند که هدف يا مقصودي داشته باشند ـ فعاليتي که آنها را فرسوده کند. اما اين امر درباره اودرادک صادق نيست...»به سادگي مشخص مي شود که مي توان بي هيچ عذاب وجداني، «اودرادک» را خط زد و به جاي آن واژه شعر (متن) را نشاند و بر خصلت «گريزپايي»، «غيبت»، «بي معنايي» و «کمال و نقص توأمان» شعر (متن)1 انگشت گذارد. اين حکايت علاقه ژاک دريدا را نيز برانگيخته است و مي گويد «اودرادک» استعاره اي است از خاطره و دل آگاهي. در داستان کافکا، اودرادک در پستو، پلکان، راهرو و دالان خانه مي گردد. گاهي تصور مي شود به خانه اي ديگر رفته، اما هميشه با وفاداري تمام به خانه صاحب اصلي اش (پدر خانواده) بازمي گردد. دريدا در ادامه، قطعه اي از شلگل را مي آورد که «هر قطعه شبيه اثر هنري کوچکي است، بايد يک سر از جهان بيرون رها شود. در خود بسته باشد، همچون خارپشتي».دريدا اين حکايت را براي توضيح خودبسندگي متن مي آورد؛ اما علاقه ما به آن همان عنصر خاطره و روياپردازي در خانه است. به قول گاستون باشلار؛ «... اگر از من خواسته مي شد حسن اصلي خانه را بنامم، خواهم گفت؛ خانه سرپناه خيالبافي است، خانه خيالبافان را حفاظت مي کند، خانه به آدمي مجال آن را مي دهد که در آرامش روياپردازي کند. تفکر و تجربه تنها چيزهايي نيستند که بر ارزش هاي انسان صحه مي گذارند. آن ارزش هايي که از آن خيالبافي اند، مهري بر انسانيت در اعماق خويش است. خيالبافي حتي واجد آن امتياز است که خود ارزش خويش را بنهد... از همين رو، مکان هايي که در آنها خيالبافي را تجربه کرده ايم، خود را در خيالبافي اي تازه از نو برمي سازند و اين بدان دليل است که خاطرات ما از مکان هايي که سابقاً در آنها اقامت کرده ايم، به مثابه خيالبافي، از نو مي زيند چرا که آن مکان هايي که در زمان گذشته در آن اقامت کرده ايم، براي هميشه در ما مي مانند... خواندن شعر اساساً خيالبافي است.» (بوطيقاي فضا، گاستون باشلار، صص 17ـ6)

در سطور بالا، مرتباً از متن به شعر حرکت مي کردم؛ چرا که هر متني در واقع شعري درون خويش دارد. به قول باتاي «ادبيات چيزي جز شعر نيست»؛ البته بايد متذکر شد اين ارزش نهادن به شعر به عنوان خودبسندگي است که اين مقاله نيز سعي بر آن دارد که نشان دهد هر متن، در سطحي، نمايانگر اين خودبسندگي است؛ از طرفي مطالعه مفهوم شعر ما را در فهم ديگر اشکال متن (که در اينجا مطالعه «رمان» هدف غايي ما است) کمک مي کند.البته بايد نشان دهيم اين «در خانه خويش نبودن» واجد چه سويه هاي بسياري ممکن است باشد، سويه هايي که برخي به شدت محافظه کارانه و برخي ديگر کاملاً در تضاد با آنها هستند. اما نخستين سويه ها که ابتدا به ذهن من مي رسد، شعري از هولدرلين با نام يادآوري است که روياي جشني طلايي است. هايدگر در تفسيري که از اين شعر ارائه داده، به موضوع جشن و تعطيلات مي پردازد و اينکه تعطيلات وقفه اي در جهان روزمره است و ما را به عالمي جديد وارد مي سازد. او جشن را نوعي عالم ناپوشيدگي عالم مي داند و معتقد است معناي اين شعر هولدرلين را بايد در اين دانست که هدف شاعر ورود به جشن ورود خدايان نه ـ نه هنوز است و در اين ميان وظيفه شاعر «ساختن خانه اي است که در آن خدايان مهمان خواهند شد». منظور من از اشاره به اين حکايت، ارجاع به اين واقعيت تاريخي است که شعر را بايد نخستين شکل ادبيات دانست و از همين رو، حتي رمان نويس (که با تفسير لوکاچ در تضاد کامل با شاعر است) بايد خود را به خانواده اي از شاعران نيز متعلق بداند.

پي نوشت ها؛

1- اينکه نام اين داستان، نگراني پدر خانواده است، به شکلي ضمني بر خصلت اديپي شعر (متن) انگشت مي نهد.
منبع: روزنامه شرق
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 19:8  توسط امید  |