|

*تکامل سه مرحله ای سیمولاکروم /Simulacrum(جعل یا وانموده یا تمثال) نخستین بار توسط او مطرح شد .به عقیده بودریار در عصر پست مدرنیسم سیمولاکروم فراواقعی شده است ذهنیت انسان جذب شبکه دیجیتالی می گرددو اراده حاکم مدل باینری یا دیجیتالی می باشد.و حیات فرهنگی درست نظیر زبان که تحت کنترل گرامر است،بر پایه کدهای متنوعی استوار است.مثلن مدل های لباس و زیبایی،ویدئوهای الفیه و شلفیه،روزنامه،تلویزیون و ... .رسانه پیام است و این به معنای مرگ پیام و رسانه است.
*از نظر بودریار هر چیزی به سایبرنتیک مبدل می شود.به کدینگ دوتایی(صفر-یک)این کدینگ نه بیانگر تفاوت،بلکه بیانگرنظام حداقل تفاوت است.(آری/نه-زن/مرد-سوسیالیسم/کاپیتالیسم)
*در مقاله ای به نام "جنگ خلیج(فارس)اتفاق نیفتاده است"وی مدعی است همه چیز تصنعی بوده و جنگی روی نداده است و فقط یک بازی ویدئویی بر پرده تلویزیون نمایان است.
*در کتاب آمریکا واقعیات را در آیینه عقب ماشین می بیند.واقعیاتی که در یک نقطه محو میشوند.وی آمریکا را به عنوان مرکز جهان نام می برد.پدیده ای پرآشوب،بدوی،مهیج،فراواقعی و زنده.
*از نظر بودریار فریفتگی و اغوا جریانی زنانه و مونث است.تعویق های ناتمام برای انجام عملیات جنسی و مصنوعی بودن فریفتگی زنانه. به این ترتیب مرگ سکس اعلام می شود.
*در گفتگویی با سیلور لوترنژه،بودریار می گوید:"واقعیت به معنی وضع عینی چیزها نیست.واقعیت نقطه ای است که نظریه در آنجا هیچ کاری از پیش نمی برد"
|
|
|
خارج از خانه بودن يادآور غم انگيز تصاوير آن خانه است و سعي در دوباره سازي آنها تلاشي براي ساختن آن خانه از نو است. اين عمل با خاطره ارتباطي تنگاتنگ دارد، يعني دقيقاً همان عنصري که شعر را مي سازد. همين جا به داستان کوتاهي از کافکا اشاره مي کنم که شرح موجودي خيالي به نام اودرادک است. «برخي مي گويند اودرادک ريشه اسلاو دارد و مي کوشند از اين طريق شکل گيري آن را توضيح دهند. ديگران عقيده دارند که اين واژه از زبان آلماني مشتق شده و از زبان هاي اسلاو فقط تاثير پذيرفته است. اما به سبب عدم قطعيت هر دو نظريه، بحق مي توان نتيجه گرفت که هيچ يک از آنها صحت ندارد؛ خاصه آنکه هيچ يک معناي معقولي براي اين واژه ارائه نمي کنند.» اين موجود به خارپشتي مکانيکي مي ماند و انسان را با اين وسوسه دست به گريبان مي کند که؛ «نکند اين موجود زماني داراي شکل معقولي بوده و اکنون فقط بقايايي از آن مانده؛ اما چنين چيزي محتمل نيست. دست کم هيچ اثري از آن مشهود نيست؛ زيرا هيچ جاي او ناتمام و ناقص به نظر نمي آيد که چنين نتيجه گيري اي کنيم. همه چيز به اندازه کافي بي معنا است غبه واقع کل اين شيء بي مصرف است، به ترجمه علي اصغر حدادف؛ اما در قالب خود بسيار کامل است. به هرحال، آزمايش دقيق ناممکن است زيرا اودرادک به حدي سريع است که هرگز نمي توان به او دست يافت... در زندگي فقط آنهايي مي ميرند که هدف يا مقصودي داشته باشند ـ فعاليتي که آنها را فرسوده کند. اما اين امر درباره اودرادک صادق نيست...»به سادگي مشخص مي شود که مي توان بي هيچ عذاب وجداني، «اودرادک» را خط زد و به جاي آن واژه شعر (متن) را نشاند و بر خصلت «گريزپايي»، «غيبت»، «بي معنايي» و «کمال و نقص توأمان» شعر (متن)1 انگشت گذارد. اين حکايت علاقه ژاک دريدا را نيز برانگيخته است و مي گويد «اودرادک» استعاره اي است از خاطره و دل آگاهي. در داستان کافکا، اودرادک در پستو، پلکان، راهرو و دالان خانه مي گردد. گاهي تصور مي شود به خانه اي ديگر رفته، اما هميشه با وفاداري تمام به خانه صاحب اصلي اش (پدر خانواده) بازمي گردد. دريدا در ادامه، قطعه اي از شلگل را مي آورد که «هر قطعه شبيه اثر هنري کوچکي است، بايد يک سر از جهان بيرون رها شود. در خود بسته باشد، همچون خارپشتي».دريدا اين حکايت را براي توضيح خودبسندگي متن مي آورد؛ اما علاقه ما به آن همان عنصر خاطره و روياپردازي در خانه است. به قول گاستون باشلار؛ «... اگر از من خواسته مي شد حسن اصلي خانه را بنامم، خواهم گفت؛ خانه سرپناه خيالبافي است، خانه خيالبافان را حفاظت مي کند، خانه به آدمي مجال آن را مي دهد که در آرامش روياپردازي کند. تفکر و تجربه تنها چيزهايي نيستند که بر ارزش هاي انسان صحه مي گذارند. آن ارزش هايي که از آن خيالبافي اند، مهري بر انسانيت در اعماق خويش است. خيالبافي حتي واجد آن امتياز است که خود ارزش خويش را بنهد... از همين رو، مکان هايي که در آنها خيالبافي را تجربه کرده ايم، خود را در خيالبافي اي تازه از نو برمي سازند و اين بدان دليل است که خاطرات ما از مکان هايي که سابقاً در آنها اقامت کرده ايم، به مثابه خيالبافي، از نو مي زيند چرا که آن مکان هايي که در زمان گذشته در آن اقامت کرده ايم، براي هميشه در ما مي مانند... خواندن شعر اساساً خيالبافي است.» (بوطيقاي فضا، گاستون باشلار، صص 17ـ6) در سطور بالا، مرتباً از متن به شعر حرکت مي کردم؛ چرا که هر متني در واقع شعري درون خويش دارد. به قول باتاي «ادبيات چيزي جز شعر نيست»؛ البته بايد متذکر شد اين ارزش نهادن به شعر به عنوان خودبسندگي است که اين مقاله نيز سعي بر آن دارد که نشان دهد هر متن، در سطحي، نمايانگر اين خودبسندگي است؛ از طرفي مطالعه مفهوم شعر ما را در فهم ديگر اشکال متن (که در اينجا مطالعه «رمان» هدف غايي ما است) کمک مي کند.البته بايد نشان دهيم اين «در خانه خويش نبودن» واجد چه سويه هاي بسياري ممکن است باشد، سويه هايي که برخي به شدت محافظه کارانه و برخي ديگر کاملاً در تضاد با آنها هستند. اما نخستين سويه ها که ابتدا به ذهن من مي رسد، شعري از هولدرلين با نام يادآوري است که روياي جشني طلايي است. هايدگر در تفسيري که از اين شعر ارائه داده، به موضوع جشن و تعطيلات مي پردازد و اينکه تعطيلات وقفه اي در جهان روزمره است و ما را به عالمي جديد وارد مي سازد. او جشن را نوعي عالم ناپوشيدگي عالم مي داند و معتقد است معناي اين شعر هولدرلين را بايد در اين دانست که هدف شاعر ورود به جشن ورود خدايان نه ـ نه هنوز است و در اين ميان وظيفه شاعر «ساختن خانه اي است که در آن خدايان مهمان خواهند شد». منظور من از اشاره به اين حکايت، ارجاع به اين واقعيت تاريخي است که شعر را بايد نخستين شکل ادبيات دانست و از همين رو، حتي رمان نويس (که با تفسير لوکاچ در تضاد کامل با شاعر است) بايد خود را به خانواده اي از شاعران نيز متعلق بداند. پي نوشت ها؛ 1- اينکه نام اين داستان، نگراني پدر خانواده است، به شکلي ضمني بر خصلت اديپي شعر (متن) انگشت مي نهد. |