| طنزهای وودی آلن | |
|
*در باب قناعت و امساک: اصلن کار جالب و خوشایندی نیست و من هر کار دیگری را بهتر از این کار می دانم.سعی کنید به عیادت دوست بیمارتان بروید،اگر نشد به دیدن نمایشی بروید یا یک وان گرم حسابی بگیرید و کتاب بخوانید.هر کاری بهتر از این است که با یکی از آن لبخندهای بی معنی ،سرو کله تان توی بیشه ای پیدا شودو گلها را توی سبد کپه کنید.بعدش هم میبینید که دارید عقب و جلو می روید و ورجه وورجه می کنید.به هرحال وقتی بنفشه ها را چیدید ،می خواهید با آنها چکار کنید؟می گویید:{چطور مگه؟ اون ها رو توی گلدون می ذارم.}چه جواب ابلهانه ای.این روزها معمولن به گل فروش تلفن می کنند و تلفنی به او او سفارش می دهند.بگذارید او در باغ دنبال گل بگردد،چون برای این کار پول می گیرد.در این صورت اگر طوفان و رعد و برق شود یا لانه زنبوری سرراه سبز شود ،این گل فروش است که باید سر به کوه سینا بگذارد. **نقل از کتاب بی بال و پر(مجموعه طنزهای وودی آلن)/ترجمه:م.آزاد/انتشارت»ماه ریز |
چقدر غریبه پشت پرده غریبی می کنی
غریب نواز شده ام ، یک عمر
یک عقربه
بی تاب
با باک
این نور
که از کنار این همه پروانه سبز
در کنار این همه دوپا
سیاه آرامشش را دراز می کشد
چه طعم عجیبی می دهد این دود
این خاکستر نشسته در منم
چه جان می دهد این چایی رنگ خون
این خون رنگ رژ
که تو روی لب هایت کشیده بودی ام
خیس ، نقش لب هایت
که روی صفحه ی اول سالنامه ام کشیده ای
مثل ماهی عید هی می پرد ، مژگانم
این عقربه که هی قرمز می دود
و زمان همیشه ایستاده می گذرد
مثل تو
مثل من
که ایستاده روی نوک انگشتان پاهایم
به ذهن ورپریده ی
کوچه کوچ می کنم
به جسم گلوله خورده ی آن
به چاله های گلوله بازیمان
به تو که توی کوچه نبودی آن روز
توی باغ هم
این سایه
انعکاس آرامش
گلوله بازی جسم کیست
کاش نمی رسیدم
که رسیده ترینمان
یک روز می گندد
می گندد چیزی درونمان
باید برای تخلیه ی خود
به مخفی گاه بروم
باید برای ادامه ی هر خوب و بدمان
روی حفره ها زیر و رو
به بالای خودکارهایمان
این یک خودکاری اجباریست
چقدر ستاره توی آسمان می درخشد
چقدر ماه سرخ
من سیاه
چه مست شب این صندلی شده ام
چه چمنی توی دهن بزی خوش است
هی هیچ کس چرا مرا نمی بینی
من عاشقانه احمق تو ام
و با یک دسته گل بزرگ
که همیشه به آب می دهم
به سمت تو می وزم
هی هیچ کس چرا هی همه کسم می شوی
مثل مار می خواهم به دور تو بپیچم
که این حس لامسه ی خودم را لمس کنم
این حس لامصب زنده بودنم را
بروی تو بکشم
اسماعیل قنواتی
دلوز در ۴ نوامبر ۱۹۹۵ به علت طول مدت بیماریاش با پرتاب خودش از پنجره آپارتمانش خودکشی کرد. وی معتقد بود که بیمازیش او را شبیه «سگ بسته شده به دستگاه اکسیژن» نمودهاست.
منبع ویکی پدیا
درختی را در باغ اره میکنند، درختان ديگر آنقدر ساکتاند که انگار برای اره شدن نوبت گرفتهاند!
جواد مجابی

سکوت ! های سکوت ! اینگونه بود دشمنی انسان و خدا . خیانت نفس گیر مزمن همه ی تمامه ها . به خواب سکسکه ی بی دوام ماها . به این انقلاب فاشیستی چشمانت در من قسم . به هستریک این دستان نیاورده درختی . به غنچه ها و نمونه برداری این هیروشیمای تنهایم . به اشتباهی که نمی گیرم تا برگیراندن این تورم به خواهان رقص هندی و «کامو»ی نازنین . به شیلی ، همه چیزم را به شیلی و کودتای گاز اشک آورِ این اتفاق پر محشور به حشارت و حشر این نئونازی های شیطان دشمن خداست نه ؟
به باطوم چه جواب می دهی ؛ به این کلیپ جر خورده و این که نمی خواهی بیایی ؟
لنگاندن گاهی به شک می اندازی ام . خواب اضافی ممنوع به این شرکت بزرگ بیمه تجویز می شود ، عاشقان زیادی خواهند مرد . پول بیمه یادتان نرود . سکوت ! به این جنازه ی حجاز بود و حالا یازده بار به سپتامبر نوید هر آنچه که باشد . افغانسان هلاله ، عراق نه ! بجف بیشتر بهترم به این کمپانی عرق و تریاک و مافیای عاشقان هردمبیل .
نه ! یک اتفاق بود قانون نیوتن ! اعتماد نکن ! چیزی کجا را جذب نمی کند ! که چرا آسمان معلق به کارگاه امل این شهرک غربیهای بی شعور . باشد ! باشد ! بی شعور من هستی ! دختران ختنه خورده و بی چارگی هاشان با باطوم و این کمپانی ایاز چه حشری و شهوتِ خودِ خدا بود ؟
در هر روز که کفر محشر خداست به صبحانه ی نیل می زنیم با این عیسای تنبل خرفت . به زمین و آسمان چه مسئله ای ربطی به این مادر قهبه ها که سلام ! اینجا عرق می کنیم ! ببخشید آقا ! این عرق از کجا می آیی ؟! از بطن یک خواب اضافی ممنوع به این بیابان طبقات محدب و خاک روی هرچه مدرن .
منظور اینکه هیچ ربطی تو ندارد . تا افول کاکارستم و کس کشی هرچه شاعر با ذوق و کارت های شناسایی زمان گورخر خان عاشق . این مجموعه ی توست !!!!
خم شئ . نه . خم شوید تا با هم گاو بکشیم . به کرست این چهار فصل اعیانی . مثلا شهرک غرب با همه ی شورت و کرست ها و کاندومهای مبارزه با ایدز .
( تا دل شب سخن از سلسله ی موی تو بود)
نه من با این کمپانی ایاز دوزخی من کار هر خری را می گیرم . کار تو را هم می گیرم . اصلا کار همه ی شما را می گیرم . اجی مجی لا ترجی . قالیچه ی کفر به پارکینگ به دخترهایی که لب و لوچه آب داره نه رودخونه احمق .
با این پست مدرن پستانهایت چکار کنم ، با این کفر بالا آمده از این معده ی خمار که میل زیادی به گاو ماندن داری احمق . به خواب هرچه تجاوز سکوت می کنی ام . حالا من نمی دانم با این فضولات دهانتان چه کنم . شاید هم تنه ی شیرینت بشوم .
تئاتر کار بازی هردم این دیالوگ ها
آه ای شبها آه ای مصائب آسمانی
آه و آه و آه و بروید گورتان را به من نشان ندهید که به شاشی قنائت می شوید .
هی .
دق مرگ شد این خدا که تو را کم داشت یا دارد یا دارم بهتر می فهمی که شهر تاریک و تو بوی ادکلنی که نامش را به حوصله انگیزه شده تا ... اصلا چرا تلفنت را نمی دهی ؟! می ترسی من عق کنم ترافیک امثال دایره را ؟
خوب اینجوریه که خدا به شیطان خیانت می کنه و خدا به زمین رانده می شود و شیشه ها شکلی همیشه می گرند از دموکرات ترین سکانس سکسی ات .
اینبار اگر جلوی خودکشی ام را نگیری به قرصهای دیازپام این جیبهای خجالت می کشی به خودت تجاوز می کنی / شاش می کنی برای کمپانی ایاز دوزخی با پستانهایت مرا صدا کن . اینجا موجودی واقعی ایستاده که نه نیچه و نه فوکو و نه موسیو دوبووار را ندیده اما مرد است و عاشق بچه دار شدن . این رحم تو را فریاد می کشد .
از سایت ارتش دریدا
چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای
سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .
چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.
ژرالدين دخترم:
اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......
رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .
زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهایدور٬ بس
قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی
شنيدنی است:
با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .
ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آنتحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .
گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .
و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟
اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .
همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."
جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .
آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......
.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .
به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .
اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر
نخواهد کرد.....
نام داستان: زن، مرد و رنه مارگریت
نويسنده: مجتبا پورمحسن
آمده بود که برود. همیشه میآمد که برود. حتا تمام لحظاتی که چیزی نگهش میداشت آنجا، در فکر این بود که چرا هنوز مانده است. نشسته بود روی مبلی که رو داشت به یک نقاشی از رنه مارگریت که در قابی مسحور کننده میخ شده بود به دیوار. زن لحظهی اول که باسنش به مبل رسیده بود، با خودش فکر کرده بود که وقتی به محض نشستن بر خلاف میلش، رفتن را به تاخیر انداخته بود از اینکه تابلویی به این معروفی در مقابلش هست احساس خوبی داشت، اما حالا چند دقیقه نگذشته بود که فکر میکرد این تابلو هم مثل خیلی از چیزهای دیگر خانه وادارش میکند به ماندن درآنجا. این حس زمانی قدرت بیشتری پیدا میکرد که مرد پس از پرسیدن نوشیدنی سرد یا گرم و شنیدن جواب به آشپزخانه میرفت تا نوشیدنی سرد یا گرمی را که زن خواسته بود آماده کند. مرد حتما نمیدانست عدم حضورش در هال بزرگ خانه چه قدر حس ماندن را در زن تقویت میکند اگر این را حس میکرد هیچ عجلهای برای آماده کردن نوشیدنی به خرج نمیداد. زن بارها فکر کرده بود که از مرد کلید بگیرد و وقتی که او نیست خودش را با اشیای این خانه تنها بگذارد تا بفهمد که چرا چند تکه شی بیروح در تصمیم مهم او، ماندن یا رفتن تاثیر میگذارد. اما میدانست که اشیا او و کل خانه فقط در صورتی نقششان را بازی میکنند که مرد در خانه باشد. زن، حضور مرد را میخواست اما نه در نزدیکیاش.
نفهمیده بود که کی فنجان چای را از دست مرد گرفته و کی تصمیم گرفته که اولین قلپ را به لب بزند. اما لبش که سوخت فهمید که چند دقیقهای حواسش نبوده دور و برش چه اتفاقی افتاده است.چون حواسش نبود نفهمیده بود که مرد وقتی فنجان را داد دستش چاک سینه زن را رصد کرده بود مرد حتما لذت برده بود اما لذت نگاه زن را از دست داده بود. اگر زن باحسی آمیخته به شرم، حتا اگر با غرولند همراه میبود (البته بیصدا) - مرد را پس میزد لذتش کمتر از نگاه از سر دعوت زن نبود. اما مرد هر دوی اینها را و زن البته هم نگاه مرد و هم یک درگیری ذهنی لذتبخش را از دست داده بود. شاید به همین دلیل بود که تابلوی معروف مارگریت هنوز هم دیده میشد.
مرد چایش را که به یک باره سرکشید دستش را جوری گذاشت پشت زن که زن چندشش شد. فکر میکرد مرد هر کاری که بکند چون زن دستش را دیده مجبور است پس بزند. ترجیح میداد مرد دستش را جوری میبرد دور گردنش یا حتا هر کجای دیگر که زن میتوانست دیدنش را انکار کند. آن وقت شاید وقتی که انگشتان مرد چنان آرام روی شانههایش کشیده میشد که احساس میکرد سقف خانه آمده نزدیک سرش، میتوانست وانمود کند که نمیداند انگشتان بلند مرد را که زمخت نبود اما انگشت یک مرد بود، کجاست و چه کارمیکند.
زن نگاهی به فنجان چای که روی میز مانده بود انداخت و فکر کرد که مرد لذت شانههای او را از دست داده است زن دستش را دیده بود. مرد علاوه بر اینکه حضور داشت کاری کرده بود که زن دست او را هم ببیند. نمیتوانست حضور مرد را تحمل کند.
آمده بود که برود. آمده بود مرد را که دید برود. اما ندیده بود که مرد سرش را عقب برده و لبش را چسبانده به لالهی گوشش. احساس کرد مرد همانی است که زن توی تابلو نمیبیندش. توی تابلوی مارگریت پارچهای روی سر زن و مرد افتاده بود. همدیگر را نمیدیدند. در کنار هم بودند اما حضور نداشتند. لب مرد روی گوش زن وزنی نداشت ولی زن مرد را با تمام وجودش حس میکرد.
شاید ترس از فاش شدن حضور بود که باعث شد زن دست دیگر مرد را که روی پایش تکان میخورد ببیند و یادش بیاید که آمده بود که برود. سخت بود که از وجود مرد که با سبکی لبانش و از طریق گوش زن به درونش راه یافته بود جدا شود. اما یادش آمده بود که آمده بود آنجا که زود برود.
توی راه پله بود که فهمید دلش پیش تابلو مانده است. توی تابلو زن هنوز مرد را ندیده بود. زن فکر میکرد که کی دوباره برگردد به آن خانه برود آنجا که نماند